X
تبلیغات
غَــم هآيَمــ مُبـآرڪ
مینیمال های نوشین
کامنتا هم تحریم شدن

تایید نمیشن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ  | 

نفس

نفس

نفس

صدای دیگه ای نمیشنوم

نفس کم نمی اورد غصه های لعنتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

جمله ای سنگین مینویسم و پاک میکنم و باز مینویسم و هر کاری میکنم تا که یادت از ذهنم دور شود و تاک یادت که در باغ ذهن من پیچیده و حتی علفی هرز هم باقی نگذاشته را ریشه کن کنم و نفهمم که اکنون با که یادت آسوده می شود و ندانم تا کی آید این خیالات در ذهن بستری شده ی من در مغزم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

تو خدایی؟! چه میکنی در آسمانها برای زمینی که سرنوشتش را نوشتی و میدانی؟

بیا! بیا اینجا چند روزی مهمان مخلوقاتت باش. بیا و عرق شرم نشسته بر پیشانی آن پدری را پاک کن که بچه اش از او خواسته ای دارد و امّا درخواست صاحب خانه جدی تر است.

بیا و اشک کودکی را پاک کن که مادرش زیر خروارها خاک میپوسد و پدرش زیر فشار زندگی خرد میشود و کودک در تنهایی پیش عروسک هایش درد دل می کند.

بیا و دستان پیرمرد همین حوالی را ببین که یک عمر زیر فشار زندگی پیش هیچکس کمر خم نکرد امّا حالا با تمام شرم چشمانش با تمام لرزش دستش پول خوردهای دیگران را چشم دارد و میان زباله های ما دنبال نان میگردد.

بیا. بیا لحظه ای در چشمان مادر سیاه پوستی نگاه کن که بچه اش پیش چشمانش شام یک لاشخور شده.

بیا و غم مردی را درک کن که به خاطر هزینه های درمانی مادرش را شبانه در خیابان کنار خانه ی سالمندان رها می کند.

بیا و نگاهی شهوانی کن بر مادر بی یاوری کن که آغوش تصنعی محبت به روی مثلا مردانت می گشاید تا یا اشک لقمه ای به دهان کودکش برساند.

همه اش که غم نیست. مثل خودت پذیرایی نمیکنیم. میتوانی عالمی بخندی. به دغدغه های جوانتر ها ، به افکار پیرترها ، به حرف های دنیا دیده ها ، به خرج های غنی ها ، به شادی های فقیرترها ، به لبخند نوزاد دنیا نشناخته . . .

بیا. بیا یک بار زمینت را امتحان کن. اگر باز به خودت می بالیدی آن موقع من برای خودستایی وصف ناپذیرت هم که شده پرستشت می کنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

 خسته از گذشته

میترسم از آینده

حالم بد است....!

خدایم؟؟؟

میشنود...فقط از آن بالا مشکلات کوچک به نظر میرسند...نمی اید مشکلات را رو در رو حل کنیم....

گله ندارم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

چند وقتی است که در یک روز زندگی میکنم. روزی که در ساعات مختلف آن سیگار و فکر و تنهایی تکرار میشود و هق هق هایم میان فضای خالی روزگارم پژواک میکند.

خدایا میشنوی صدایم را. این بنده ات بیش از سهمش تنهاست. بیا ساعتی با او قدم بزن ، سیگار بکش ، به حرفهایش گوش کن. این بنده از تبعیدگاهت شکایت زیاد دارد ، امّا با سیگار و یک نفر ساکت میشود. قبل از قیامش ساکتش کن و دموکراسی ات را به رخ هم تبعیدیانش بکش. البته تو که او را در این انفرادی گذاشته ای و صدایش به جایی نمیرسد. دیکتاتوریت سهمگین است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

کی گفته دختر نبایـــــد سیگار بکشه؟!!!

میکشم....

آروم میشم....

میکشم...

دود میشم...

میکشم...خیلی وقته دارم میکشم...درد میکشم...سیگار میکشم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

تو خیلی چیزها را نمیدانی. اجباری نیست که به دنیای من خیره شوی ، به سکوتم گوش دهی ، به خیره ماندن هایم فکر کنی ، از سیگارهایم ضررهایش را ببینی. من در خودم ، در دنیای تو معانی من به لجن می افتند. بگذار و بگذر اگر هیچ میپنداری دنیای پوچ مرا. مفاهیم مرا نیازی نیست که در ذهن بسته ی تو حبس شوند. ارزش های مرا با مسائل حل نشده ی ذهن خودت زیر سوال نبر.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

و پاییز که می شود با هر درخت روحم پژمرده می شود و با هر برگ اشکی میریزم و با هر نسیمی سیگاری دود می کنم و با هر تکه ابری بغض می کنم و با هر غروب یک بار میمیرم. نهایت طبیعت دوستی را به رُخ رهگذران میکشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

صدای موسیقی های غم ناکم را زیاد میکنم تا ذره ای شاد شوم. میپوشاند صدای برگ های پاییزی را که ذره ذره روحم را ذره ذره می کند. چه زود یک سال شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

ادم مهربونی شدم!

سر قبر اونایی که نمیشناسم میشینم فاتحه میخونم....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

نه احساسی

نه آرزویی

نه شوقی

نه فردایی

فقط یک مشت خاطره...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

فصل سرما را دوست دارم. همه بی دلیل یک جورهایی دلشان گرفته. در خود رفتند و قدم می زنند. با هر نفسشان چیزی شبیه دود از گلو بیرون می دهند. دنیا عجیب شبیه خودم می شود.


پ.ن:

وقتی یه دختر سیگار میکشه ینی هیچ...هییییییییییچ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

دل زده از دنیا به فکر عشقش که دیگر در تخت دو نفره میخوابید ، بر ارتفاع پُل از فرط حواس پرتی به جای آخرین ته سیگار خودش را به پایین پرت کرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

بزرگترین درد من این است که همه آن زمان که میخواستند با من بودند نه آن زمان که میخواستم.

ساده لوح است آن کس که فکر میکند آن که دورش شلوغ است تنها نیست ، آن کس که میخندد غمگین نیست ، آن که میخنداند نمیتواند بد باشد ، آن کس که بدی میکند بدت را میخواهد ، آن کس که اشک میریزد مظلوم است ، آن کس که می آفریند خداست . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

دین چیزی بیش از یک افسار نیست.

برای انسانی که درک ندارد و خود نمیتواند راه درست را تشخیص دهد یک افسار لازم است تا او را به راه حق ببرد.

افسار داشتن ننگ نیست. 

قلّاده نیز برای سگ خانه و آب و غذا و توجه را به همراه دارد ولی سگی که در جنگل با هم نوعانش زندگی میکند و شکار را آموخته دیگر دست آموز کسی نیست و علاوه بر خانه و آب و غذا و توجه ، آزادی نیز دارد.

فقط مشکل از جایی شروع شد که در میان این انسانهای به افسار کشیده شده عده ای متوجه افسارها شدند و افسار آنهای دیگری که خود را آزاد میپنداشتند به دست گرفتند و بدون اعطای خانه و آب و غذا و حتی توجه آنها را به راه خود هدایت کردند و از این سگان تازی برای به افسار کشیدن سگان جنگلی استفاده کردند تا که افسار عالمی در دستشان باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

و به تو فکر میکردم

و به تو فکر میکنم

و به تو فکر خواهم کرد

با عشق

با دود

بی جان

به من فکر میکردی

به او فکر میکنی

به او فکر خواهی کرد

با درد

با عشق

با عادت

زندگی خواهم کرد ، اگر بشود که خاطرت ز یادم برود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

یکی از دوستام تو وضعیت بدی قرار داره. بعد کلی داستان و پیچیدگی های خاص عشقش ولش کرده. هر چقدر این گریه و زاری ، اون دوری! هر چقدر این مشتاق اون بر عکس.

مثلا دارم کمکش میکنم که سریعتر حالش خوب شه. مثلا میخوام با حرف کاری کنم که این دوره ی داغون زندگی براش زودتر تموم شه و . . .

ولی جالبه. خیلی جالبه. ته دلم دارم به اون و به خودم میگم میگم که دیگه اون آدم سابق نمیشی. دلت نمیمیره ولی میپوسه ، پژمرده میشه ، ناامید کامل نمیشی ولی دیگه امیدی هم نداری ، شادی هات تموم نمیشن ولی دیگه شادی های قبل سراغت نمیان . . .

خیلی دوست دارم رُک بهش بگم که دیگه توی قبلی تموم شده ، الآنم تیتراژ پایانیته ، بعدش یه توی جدید اکران میشه که خودتم ندیدیش.

بگم تازه اولشه. الآن از یه نفر بریدی ، کم کم از همه میبری ، حتی از اونی که الآن خداته!

بگم که نمیمیری ، فقط زخمی میشی ، زخمات خوب میشن ، ولی درد دارن ، درد ها خوب میشن ، ولی جای زخما تا ابد میمونه ؛ اون موقع ست که هر وقت هر جا به خودت یه نگاه بندازی زخما جلوی چشمت میان دردها تو مغزت.

امّا متاسفانه تلخ ترین احتمال ممکن الوقوع حقیقته. انسان میخواد شیرین باشه ، هر چند با دروغ. پس زبون به دهن میگیرم و چیزی رو که دوست داره بشنوه میگم. همه چی درست میشه . . . 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

خداوندا 

آن هنگام که ابلیس می آفریدی سرکشی او را ندیدی؟! 

ندیدی که به خاطر سر کشی او انسان تاوان میدهد؟! 

ندیدی که از تاوان اولین خطای انسانی ، نسل ها و نسل ها انسانها به هم ظلم میکنند؟

 ندیدی که روز به روز به اعماق لجن می غلتند؟ 

اگر ندیدی که پس قادر بودنت را پس بده.

 اگر دیدی که رحمان بودنت را . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ 

از اول شروع میکنم...اول از همه همه ی خاطرات گذشته این وب رو پاک میکنم

همه ی آرشیو مزخرفش رو....

از اول شروع میکنم

از اولِ اول

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نـوشـےלּ